از من انتقاد کنید ولی من نمی پذیرم…

می گویند یکی از تجار بین علاقه وافرش به مال اندوزی و عقایدش در خصوص پرداخت خمس و وجوهات شرعی تعارض و دوگانگی وجود داشت. و هر دفعه که می خواست خمس مالش را جدا کند، میل به ثروت مانع می شد.

بنابراین به شاگردش دستور داد که او را به صندلی ببندد و خمس مال را جدا کرده و پرداخت نماید. ضمناً تاکید کرد هنگامی که سکه ها را در می آوری، من پشیمان می شوم اما تو نباید به سخنان من اعتنا کنی.

شاگرد نیز اطاعت امر نمود و پس از محکم بستن تاجر به صندلی، سکه ها را بیرون آورد تا خمس آن را جدا نموده و پرداخت کند. به محض این که چشم تاجر به سکه ها افتاد شروع به سر و صدا، خواهش و تمنا و حتی فحاشی کرد تا شاگرد را منصرف کند و مبلغی از دارایی اش کم نشود.

شاگرد دو سر بازنده است، اگر اطاعت امر نکند مؤاخذه می شود و اگر به دستور تاجر عمل کند فحش می شنود. همین است حکایت برخی از مسئولین و منتقدان…
برخی مسئولین از یک طرف می دانند برای اصلاح امور و بهبود رویه ها «انتقاد» ضروری است و رشد بدون انتقاد، رشد سرطانی و کجدار و مریز است اما از سوی دیگر راضی به کمتر از گل شنیدن هم نیستند.

برای همین ابتدا از لزوم انتقاد و بها دادن به منتقدان سخن می رانند اما پس از کوچکترین انتقادی، منتقدان نگون بخت را به طرق گوناگون مورد مرحمت خویش قرار می دهند.

روی پیشانی چنین کسانی باید نوشت «از من انتقاد کنید ولی من نمی پذیرم…» تا تکلیف عالم و آدم با آنها روشن شود.